تبليغاتX
مقداد
 

می روم بار به دریا فکنم، لنگر پر...

 جز حدیث سفر و آتش و خون، هر حدیث دگر و هر سخن دیگر پر...

 صد نفر نخل شده بی سر و صد تن مانده، باغ اسطوره شده هرکه كه دارد سر پر...

 بچه ها باز براین نقطه گذارید انگشت،

 عشق پر...

 عاطفه پر...

 هر که بسیجی تر پر...

عباس موزونی

 

نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط مقداد| |

يالطيف...

 

امشب مي خواستم از خاطرات اردوي مشهد بنويسم. مي خواستم از گعده هاي رسمي و غير رسمي خدام هيئت بنويسم. مي خواستم گزارشي كتبي از رويدادهاي اين چند روز اردو، براي وبلاگ دلم. مي خواستم از حرم بنويسم...از بوي عود و اسپند...از زيارت... از نم نم باران در صحن انقلاب و نم نم اشكهاي پشت پنجره فولاد.

اما، قطار... پيامك...

نمي خواستم از ديروز و فردا بنويسم. از ديروزها روي سنگر نيمه تمام، از پادگان دژ خرمشهر، از دل گمشده اي روي خاكريزنوني شلمچه، از غرفه هاي امتداد اروند و فتح المبين...

ديروزي كه نزديك غروب بود! شعر آرپي چي زن تانك و بزن الله اكبر...! را دسته جمعي فرياد مي كشيديم. همين ديروز نزديك غروب شاهد نماز جماعتي دو نفره! بلوتوث، خنده و نم نم گريه بعد از نماز و خيلي ديروزها كه...

حالا ديگر ديروز امروز شده! امروز هم غروب از راه رسيد و غروب شد! چند ساعت پيش... چه زود!

ياد شعر قيصر امين پور: و ناگهان چقدر زود دير مي شود.

فردا از راه رسيد. بالاخره فردا از راه مي رسيد. 

زود يا دير...

فرداها خيلي از غروب خبر نداشتند. بايد سنگر نيمه تمام را تمام مي كرديم.  نم نم شبنم بر گونه ها درست زماني كه ثانيه ها در صحن عتيق متوقف شده بودند جاري شد. فرياد مي زديم: بايد گذشتن از دنيا به آساني، بايد مهيا شد از بهر قرباني. همه گريه مي كردند ولي او مي خنديد.

فردا ما تنهاي تنها شده بوديم، او تنها نبود!

علي جان سلام ما را به ارباب بي كفن برسان.

 

نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط مقداد| |