تبليغاتX
مقداد
كاروان دل چنين روزي به شام رسيده است.

دي شب پيامكي آمد: "روز ورود كاروان اسراء به شام...". دقيقه اي نگذشت، ديگر پيامكي: "به مناسبت ورود كاروان به شام برنامه هيئت...". و نيمه شب پيامكي ديگر....

اين رويداد را تقويم رو ميزي نيز ياد آوري مي كرد. ولي تا آنجا كه من در خاطر دارم، كاروان امروز وارد شام نشد. مگر تا به حال كتب تاريخ را تبرق نكرده اي؟! حتي اگر وقت رفتن پاي منبر بزرگان را هم نداشته اي، يقينا به تماشاي جعبه جادويي لحظاتي نشسته اي!

پس آن چند روزي كه كاروان پشت دروازه ساعات مانده بود چه مي شود؟

چه عجله اي براي ورود!!!

گوشه سمت راست بالاي برگه يادداشت تايپ شده: "شايد اين جمعه بيايد شايد!"

عجله اي براي ظهور نداري؟! شايد ما عجله  نداريم!!!

يوسف چه زيبا گفت: "يا اين دل شكسته ما را صبور كن/ يا لا اقل بخاطر زينب ظهور كن"

كاروان را خارج از شهر نگه داشته اند! رويدادي ديگر در حال وقوع است، انقلاب عاشورا به تكامل خواهد رسيد، حراميان سور و ساط شادي را فراهم مي كنند.

و هذا يوم فرحت به آل زياد...

چه عجله اي براي ورود كاروان؟!

اين المنتقم؟!

آيا به دعاي ما چشم اميد بسته اي؟ اللهم اني اعوذبك... و من دعاء لا يسمع...

شانه هاي يتيمان كاروان و دلهاي شكسته، دستان مهربانت را مي طلبند.

تا كاروان به دست حرامي غارت نشده، تا محاصره تنگ تر نشده...

قيام كن! اي عزيز زهرا...

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط مقداد| |