تبليغاتX
مقداد
 

نامه رو از پستچی گرفت و باز کرد. چشمانش نمناک شد و لبخندی بر لبانش نقش بست.

 نوشته بود: "مادر! فردا شب عملیات داریم، برای شهادتم دعا کن..."

 اشکی روی گونه اش سر خورد. نامه را تا زد و کنار عکسش تو حجله گذاشت...

امتداد/۳۳/مسابقه داستانک/ف.عینی

.......................................................................................

صبح نان جیره بندی شد...نان نمی خوریم.

ظهر آب جیره بندی شد...آب هم نمی خوریم.

غروب بمبی زدند که بوی سیر میداد....دیگر نفس هم نمی کشیم.

مرتضی طالبی

.......................................................................................

دبستان شاهد...کلاس اول "ب" زنگ فارسی

مامان آب داد.

مامان نان داد.

مامان کار می کند.

بابا پیش خداست.

مرتضی طالبی

نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط مقداد| |