تبليغاتX
مقداد
سلام

مجدد عیدتون مبارک

جاتون خالی، دیشب رفته بودم هیئت، خیلی حال داد...

حاج آقای جوادی طبق معمول آخر صحبتش وصل شد به اهل تسنن، می گفت ابوسفیان لعنت الله بعد از به حکومت رسیدن معاویه آمد قبرستان احد، بالای قبر حضرت حمزه علیه رحمه و با عصا به قبر شریف حضرت حمزه می کوبید و خطاب به او می گفت: کجایی حمزه! بلند شو و ببنین،دین پیامبری که برایش جان خود را فدا کردی، فرزندان من حاکمان همان دین شده اند!!!!!!

می گفت: طرف هر روز بعد از نماز حضرت امیر المومنین علیه السلام رو لعن می کرد!!! یه روز که مهمون داشت فراموش کرد بعد از نماز سریع رفت سمت خونه؛ بین راه متوجه شد که ذکر بعد از نمازش یادش رفته، سریع همون جایی که بود ایستاد و رو به قبله شد و اذکارش رو گفت بعد به سمت منزل حرکت کرد،... نمی تونید تصور کنید بعدش چه کاری انجام داد... بخاطر این اتفاقی که اون شب براش افتاده بود اون زمینی که یادش اومده بود امیر المومنین علیه السلام رو لعن کنه رو خرید و توش یه مسجد ساخت و اسمش رو گذاشت مسجد الذکر (مسجد ذکر و یادآوری)!!!!!!!!!!!!

واقعا نمی دونم چی باید بگم؛ قربون مظلومیتت یا امیر المومنین علیه السلام

تو هیئت چشمم به یه بیت شعر خورد که دلم نیومد اینجا ننویسمش:

"ندهد فرصت گفتار به محتاج کریم

گوش این طایفه آواز گدا نشنیدست"

 

التماس دعا

 

مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی

 

نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط مقداد| |
سلام
طبق معمول داشتم تو سایت ها و وبلاگ های شعر سرک می کشیدم که این شعر رو از وبلاگ جناب آقای رضا جعفری به مناسبت میلاد با سعادت غریب مدینه، کریم اهل بیت، آقا امام حسن مجتبی علیه السلام انتخاب کردم.
 
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفره ی دستش کریم بود
 
خورشید بود و ماه از او نور میگرفت
تا بود ، آسمان و زمین را رحیم بود
 
سر می کشید خانه به خانه محله را
این کارهای هر سحر این نسیم بود
 
آتش زبانه می کشد از دشت سبز او
چون گلفروش کوچه ی طور کلیم بود
 
این چند روزه سایه ی یثرب بلند شد
چون حال آفتاب مدینه وخیم بود
 
حقش نبود تیر به تابوت او زدن
این کعبه در عبادت مردم سهیم بود
 
بی سابقه است حادثه اما جدید نیست
این خانواده غربتشان از قدیم بود
......
آقا ببخش قصد جسارت نداشتم
پای درازم از برکات گلیم بود

 

میلادش مبارک

التماس دعا

 

نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط مقداد| |

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

 

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

 

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

 

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

 

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

 

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

 

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...

 

 

شعر از برادر ارجمند سید حمید رضا برقعی

نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط مقداد| |
 

دو رکعت نماز بخوان و به خداوند عرض کن، خدایا هر کس به من بدی کرده را بخشیدم تو هم مرا ببخش.

هر جا که غصه دار شدی استغفار کن و هر وقت زیبایی دیدی صلوات بفرست.

اگر صلوات را با اشاره و با لطافت از ته دل بفرستی تا هفت آسمان بالا می رود.

محبت کن تا محبوب آسمان و زمین شوی.

 

التماس دعای فرج

نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط مقداد| |
کنار هم نشسته بودند. سلام نماز را که دادند. گفت: "قبول باشه." احمد دلش می خواست بیشتر با هم حرف بزنند. ناهار را که خوردند، حسن ظرف ها را شست. بعد از چایی، کلی حرف زدند و خندیدند.
گفت: "حسن بیا به مسئول اعزام بگیم ما می خوایم با هم باشیم. می آی؟"
-باشه. این طوری بیشتر با هم ایم.
...
-آقا جون مگه چی میشه؟ ما می خوایم با هم باشیم.
-با کی؟
-اون پسره که اونجا نشسته. لاغره. ریش نداره.
مسئول اعزام نگاه کرد و گفت: "نمیشه."
-چرا؟
-پسر جون! اونی که تو می گی فرمانده س. حسن باقریه. من که نمی تونم او نو جایی بفرستم. اونه که همه رو این ور اون ور می فرسته.

..............................................

تو یجای دیگه خوندم که نوشته بود.

هر جا حرف بسیجی ها بود می گفت: "اینها پدیده جدید خلقتند."

.............................................

 
کتاب یادگاران 4
شهید حسن باقری
نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط مقداد| |
 
این بار روی صفحه کمی آسمان کشید
پرواز تا نهایت هر بی کران کشید
هر چند سن وسالی از عمرش گذشته بود
این بار روی صفحه ولی یک جوان کشید
سربندسرخ،  اسلحه،   پوتین، لباس رزم
خود را شبیه هیبت یک قهرمان کشید
در یک نبرد سخت و نفس گیر و بی امان
تصویری از مبارزه با دشمنان کشید
                                                                           ................................................
حالا گذشته است از آن سالهای دور
حالا تمام سال خودش را خزان کشید
بغضش گرفت گریه کمی کرد و بعد هم
دست از زلال گریه خود ناگهان کشید
او مانده بود درد دلش را برای که...
او مانده بود...روی ورق جمکران کشید
 
"شعر ازبرادر بزرگوارم مرتضی طالبی"

 

 

نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط مقداد| |